
دیر دیگه دیر اونکه میخوامش داره میره
دیر داره میره دل نازک من میشکنه میره
ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمیکردم نمونه
خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام میخونه
بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمیکردم کم بیارم
فکر نمیکردم انقده راحت قلبمو پیشش جا بذارم
دیر دیگه دیر اونکه میخوامش داره میره
دیر داره میره دل نازک من میشکنه میره
وقتی که دوری وقتی که نزدیک
وقتی که روشن انگاری تاریک
وقتی بودنت حکم نبودن
وقتی موندنت حکم نموندن
انقده دیدن مثل ندیدن
انقده بودن مثل بریدن
انقده داشتن مثل نداشتن
انقده خواستن مثل نخواستن
نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستان عزیزم که منو این چند وقته تحمل کردن و به حرفام به دلتنگی هام به گریه هام گوش کردن این پست آخری هست که دارم می نویسم و دیگه تموم........
این وبلاگ تعطیل میشه واسه همیشه و میره جزو خاطره ها ......خاطره هایی که واسم خیلی عزیزن خیلی دوسشون دارم این وبلاگ رو هم خیلی دوست داشتم شمارو هم خیلی دوست دارم تمام دوستانی که این چند ماه با من بودن و بهم سر میزدن از همشون ممنونم و امیدوارم همیشه هر جا هستن خدا کمکشون کنه و موفق باشن
من اینجارو تعطیل میکنم و میرم دنبال زندگیم توی دنیای واقعی که ازش خیلی وقت بود فاصله گرفته بودم میرم دنبال سرنوشتم و اونو از سر مینویسم و دوره این دو سال و خط قرمز میکشم و توی خاطراتم دفنشون میکنم
یه زندگی جدید با افکار جدید ...........این کار آسون نیست اما باید دیر یا زود انجام میشد.....
همه چی تموم شد به همین راحتی این خداحافظی به همین راحتی 2 تا 365 روز به باد رفت .....
دیگه درسام داره شروع میشه باید حسابی بخونم باید به تمام قول های که دادم وفا کنم باید واسه خودم کسی بشم شاید چند سال دیگه مطالبمو توی یه مجله اینترنتی پزشکی بخونید ( البته برام دعا کنید تا بتونم به هدفم برسم) خیلی چیزا جلوی راهم هست که باید همه رو از جلوی راه بردارم .......
اول باید به خدا اعتماد داشت بعد هم یه هدف مشخص توی زندگی که با دل و جون دنبالش رفت منم بلاخره هدفمو پیدا کردم و میخوام دنبالش برم هر چه قدرم پستی و بلندی سر راهم باشه باید دنبالش برم چون قول دادم
با اینکه کسی که یه روزی تمام زندگیم بود رفت ..........اما ازش خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی حرفا بهم گفت که همشون الان تو مغزم هست ازش خیلی کارا یاد گرفتم ازش همین جا تشکر میکنم واقعاً بهترین دوستی بود که داشتم ازش ممنونم به خاطر همه ی کاراش به خاطر همه ی حرفاش و ازش معذرت میخوام به خاطر تمام کارام به خاطر تمام حرفام به خاطر تمام بچه بازیام..........به خاطر خیلی چیزا........
جا داره از یه نفر دیگه ام همین جا قدردانی کنم از بهترین دوستم سحر به خاطر همه ی دلداریاش به خاطر تمام غصه خوردناش به خاطر گریه هایی که واسه من کرد اما هیچ وقت به روم نیاورد و ازش تشکر میکنم که همیشه وقتی تو فجیع ترین وضع روحی بودم کمکم کرد و آرومم کرد وقتی میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار و خودمو راحت کنم با حرفاش جلومو گرفت ازش به خاطر همه چی ممنونم ....
و از خدا از اون خدایی که همیشه به حرفام گوش میداد و کمکم میکرد هزاران بار ممنونم و خدارو شکر میکنم وقتی که خودم راحت کرده بودم بازم منو به دنیا برگردوند مگه الان خیلی وقت بود که داشتم تو آتیش جهنم میسوختم...........خدایا شکرت..........
خیلی حرف زدم آخه این آخرین باریه که دارم با شما دوستای عزیزم حرف میزنم به خدا خیلی دوستون دارم به خاطر همه ی لطفاتون هم ممنون ........
خداحافظ خداحافظ همه چی تموم شده بعد از دوسال یه زندگی جدید داره شروع میشه فردا 31 شهریور و همه چی امشب تموم شد خداحافظ دو سال تنهایی دو سال گریه دو سال عذاب دو سال دوست داشتن و یه عمر خاطره دو سال تلخ و شیرین که برام خیلی عزیز بود خداحافظ...................خداحافظ
پس بده عشقمو تا برم
من واسه جدایی حاضرم
که من تنها تو بی دردی
چرا خون به دلم کردی
یه زندگی فدای تو شد
فدای لحظه های تو شد
بذار برم فراموشت کنم عزیزم
میخوام برم شاید بتونم تو خاطرت زنده بمونم
تا ترک آغوشت کنم عزیزم
دل من دیگه تو رو لایق عشق نمیدونه
دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه
تو یه خوابی تمومش کن بذار باشه چشای من
از این راه پر از چاله دیگه بریده پای من
خداحافظ پیام من کلام من خداحافظ تو ای تنها کلام من خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ تو ای محبوب خوب من خداحافظ ...
نوشته شده توسط مینا در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت

وقتي که بارون ريز ريز روي گلبرگ ها مي شينه نمي دونم چرا يهو هوس مي کنم زير بارون را ه برم و اواز بخونم.
نمي دونم چرا وقتي از کنار جدول توي پياده رو رد مي شم يهو دلم غنج مي زنه واسه اينکه قدم هاي کج و معوجم رو تقديم جدول کنم.
نمي دونم چرا وقتي يه گربه رو مي بينم که داره از کنار ديوار رد ميشه يهو دست و دلم مي لرزه که دنبالش کنم و بترسونمش.
واي نمي دونم چرا اينقدر بي تابم واسه ي لي لي بازي کردن،واسه کشيدن گيس
دختر همسايه،واسه ابنبات خريدن از پيرمرد سر کوچه،واقعا چرا؟
هميشه دلم مي خواست زود بزرگ بشم تو کودکي اداي مامانارو در مي اوردم حالا که بزرگ شدم دلم لک زده واسه هواي کودکي،واسه راه رفتن زير بارون و حس بوي خوب کاهگل.
ولي نمي دونم چرا وقتي اين اين حرفارو مي زنم همه يه جورايي نگام مي کنن.
يعني شماها دلتون نمي خواد روي جدول راه بريد؟
ابنبات چوبي بخوريد؟
دلتون واسه ي زخم هاي ارنج و زانو هاتون موقع بازي تنگ نشده؟
يه ذره فکر کنيد،شايد شما هم هوس کرديد،تورو خدا اين جوري نگام نکنيد سرم جايي نخورده،تنها از شتابي که براي زود بزرگ شدن به خرج دادم ناراحتم.
با نگاتون منو دچار عذاب وجدان نکنيد،اخه اگه من يه ذره بچگي کنم به نظرتون دنيا به اخر مي رسه؟؟!!!
کافيه بهش فکر کنيد،شک ندارم که شما هم هوس مي کنيد.
اخ،ابنبات چوبي زير بارون روي جدول فقط يه مزه ميده،مزه ي شيرينه
کودکي
که تو بزرگ سالي بهتر ميشه تجربه کرد درکش کرد و با تموم وجود فهميدش.
امتحان کن،پشيمون نمي شي
به من اعتماد کن.
نوشته شده توسط مینا در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
=====================
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش ميكردم
=================
عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعنب ديدني با چشم کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت عشق يعني گم شدن در لخظهها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت

بذار يواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم
آرزوهام راضي شدن ديگه بهت نمي رسم
گفتم چيا گفتي بهم؟ گفتي كه آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست گريه داري. خنده داري
گفتم كه گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي
خلاصه گفتم كه چشات قصدرسيدن نداره
روياها كاله و دسات خيال چيدن نداره
گفتم كه گفتي زندگيت غصه داره . سفر داره
هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتي روياها مال شباي شاعراست
شهامتو كسي داره كه شاعر مسافراست
مسافرا اون آدمان كه با حقيقت مي مونن
تلخياشو خوب مي چشن . غصه هاشو خوب مي دونن
گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم كنم تو طالع تو كم باشم
گفتم كه گفتي ما دوتا به درد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم. هر دو مون از غصه پريم
گفتم تو گفتي مي تونيم يادي كنيم از همديگه
اما كسي به اون يكي ليلي و مجنون نمي گه
گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جداجداست
حرف تو رو چشم منه ..اما اينام دست خداست
هر چي كه تو گفته بودي گفتم به دل بي كم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پيش
دلم كه حرفاتو شنيد . اول كه باورش نشد
ولي نه. بهتره بگم .نفهميدش . سرش نشد
يه جوري مات و غمزده فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش . نه نپريد . شكست و مرد و تيره شد
بلور روياهام ولي . چكيد مثله خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد . رسيد ته كوچه مرگ
راستش ازم چيزي نموند . به جز همين جسم ظريف
خوب مي دوني چي ميكشه غريب تو خونه حريف
نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
روياو آرزو كه هيچ . حتي دل ديونه نيست
دوست دارم . چه توي خواب . چه توي مرگ و بيداري
فداي يه تار موهات . كه منو دوستم نداري
مواظب آدما باش . زندگي گرگه مهربون
خداي روياي منم . هنوز بزرگه مهربون
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت

به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد
به انگشتت بياموز که هر مو ارزش نازش ندارد
به افکارت بياموز که هر کس ارزش نقشي ندارد
به شبهايت بياموز که هر کس شور شيدايي ندارد
به پاهايت بياموز که هر جا ارزش رفتن ندارد
به لبهايت بياموز که هر نام ارزش گفتن ندارد
به خودکارت بياموز که هر اسم ارزش کاغذ ندارد
به غمهايت بياموز که هر کس ارزش غصه ندارد
به گيتارت بياموز که هر کس ارزش سازش ندارد
به خورشيدت بياموز که هر کس تاب تابيدن ندارد
به وجدانت بياموز که هر کس ارزش بودن ندارد
به ايمانت بياموز که هر بت ارزش وردت ندارد
به دريايت بياموز که هر موج ارزش ساحل ندارد
به رويايت بياموز که هر کس ارزش وقتت ندارد
به اشکهايت بياموز که هر کس عشق باريدن ندارد
به قلبت هم بياموز که در کنج دلت هر کسي جايي ندارد
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
هر كلمه و هر لحظه از تو مي نويسم نمي دانم همسفر كدامين غروبي؟ ولي من همينجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند... قرارمون همينجا توي جاده تنهايي سر دو راهيه رفتن و ماندن كنار تابلوي عشق و نفرت زير سايه درخت سبز اميد من نشسته ام روي صندلي انتظار ممكنه گيسوانم سفيد باشد , اما قلبم مثل نفسهايم گرم است.... مطمىنم مرا خواهي شناخت
نمیدونم برای چی می نویسم برای اینکه سبک بشم برای اینکه به همه بگم دردم چیه برای چی دارم میمیمرم
اما .................نه .......اینا نیست میخوام حرفامو به خدا بگم به خدااااااااااااااااااا......به اون که یه روزی خدام بود بتم بود می پرستیدمیش........
یادت میاد یه روز خدام بود همه کسم بودی اگر تو رو داشتم دیگه از خوشی های این دنیا هیچی نمی خواستم یادت میاد وقتی اسمت میومد بی خودی میخندیدم هر حرفی که میزدم اسم تو هم توش بود اره همه ی حرفام با اسم تو شروع میشد ................اما ..........حالا
وقتی اسمت میاد بغضم میترکه و فقط گریه گریه ...............اسمت برام شده یاد آور بهترین روزام که با کارای خودم از دستشون دادم بازم دارم میگم که همه چی تقصیر خودم بود .....
کسی که شروع کننده ی این بازی بود من بودم من ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ............
خیلی خسته ام خیلی......احساس میکنم دیگه شونه هام تحمل این همه زجر کشیدنو نداره ...دارم بیشر از اینی که هستم خورد میشم حتی خاکسترمم باد با خودش برده ازم یه روح مرده مونده با یه جسمی که از سنگ سرد و خاموش.................
نمیدونم باید دوره چی رو خط بکشم دوره این زندگی رو که خیلی وقته به خاطره ها پیوسته یا دوره کسی رو که تا حالا واقعاً برای من نبوده نمیدونم دوره چی رو باید خط بکشم بهم بگین چی ی ی ی ی ی ی گیجم گیج
هميشه مهم تو بودي ...... اگه غروري بود براي تو بود ..... اگه احساسي بود باز هم براي تو بود و من قانع به يه نگاه تو بودم ........ نگاهي که هميشه يه چيزي شبيه غم غريب يه غروب پاييزي توش بود .. يه حس که بهم ميگفت باهات نمي مونه ...
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت

هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
واقعاً نمیدونم الان زنده ام الان مردم .......نمیدونم نفس کشیدنم برای چیه وقتی روحم مرده....
احساس میکنم شدم یه تیکه سنگ درونم تاریک دستام مثل یه تیکه یخ انقدر سرد که همه فکر میکنن مردم چشمام توش یه چیزی داره موج میزنه که وقتی خوب توشون نگاه میکنی چیزی نیست جز غم ........
اره غم خونه کرده تو دلم تو چشمام تو قلبم از من یه سنگ ساخته یه مرده ی متحرک .........
یه کسی که با هر نفس کشیدن یه بار از خدا میخواد که اونو ببره پیش خودش اما خدا........فقط لبخند میزنه
دیگه گریه نمیکنم چند روز که دیگه منتظرش نیستم دیگه یادش نمیکنم دیگه دلم براش تنگ نمیشه چون همه چیم شده از سنگ سرد و ساکت و بی فروغ و بی روح......روحم مرده اره من مرده ام یه مرده ی متحرک...
دارم چی کار میکنم چرا با همه میخندم چراااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نقش بازی میکنم از صبح تا شب یه نقاب به چهره ام زدم همیشه لبخند رو لبامه اما اما ............. همش دروغ دروغ اون خنده ها اون حرفا همیشه یه دروغ واسه گول زدن اطرافیانم حتی واسه گول زدنه خودم اره دیگه خودمم کارای خودمو قبول ندارم نمیدونم راسته نمیدونم دروغ .........هیچی نمیدونم
باورم نمیشه من حتی دیروز وقتی سوار ماشین شده بودم نمیدونستم باید کجا پیاده بشم خیلی جالبه .....
باورم نمیشه من کی ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا اینجوری شده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا جون چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونم میدونم......ترو خدا دیگه نگید دیگه نصیحنم نکنید میدونم چی میخواید بگید همه ی این حرفارو حفظم همه روووووووووووووو......................تقصیر خودم بود
چرا به خدا التماس کردم چیزی رو که مال من نبود به من بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..........خدا جون چرا به حرفم گوش دادی کاش مثل الان فقط نگاهم میکردی و بهم لبخند میزدی کاش میذاشتی انقدر انتظار بکشم تا فراموشش کنم .......کاش کاش کاش
کاش میمردم اما روز 31 شهریور 84 نمیومد کاش اون روز از خونه بیرون نمیرفتم کاش چشمام کور میشد کاش هیچ وقت صاحب اون چشمارو نمیدیدم ................کاش ش ش ش ش ش ش ش ش.....
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت

وقتی فکر میکنم وقتی به گذشته برمیگردم بی اراده اشک از چشمام جاری میشه دلم تنگ میشه واسه خودم واسه قدیما واسه همه چی حاضرم هر چی دارم بدم اما برگردم به 2 سال پیش و همه چی رو از دوباره شروع کنم بدون اون اشتباه بدون اون دلبستگی بدون او وابستگی بدون اون انتظار .......بدون..........
دارم فکر میکنم شبانه روز اما بی فایده است به یه نتایجی میرسم اما دلشو ندارم عملیشون کنم دلشو ندارم همه چی رو بگم دلشو ندارم خودمو از همه چی خلاص کنمممممممممممممممممم.................خیلی خسته ام
وقتی فکرشو میکنم که 2 سال پیش چی بودم ولی حالا چی شدم خودمم گیج میشم با خودم میگم ......
مینا خودتی اگر خودتی پس اون همه شری شلوغی آتیش سوزوندن مسخره بازیات اینا کجا رفته اگر خودتی پس چرا مثل یه مرده بی روحی وقتی تو چشمات نگاه میکنی چرا مثل قبل اون برق شیطنت توش نیست در عوض جای اون برق یه لایه ی ماتم تو چشمات جا خشک کرده ............
وقتی از شب تا صبح گریه میکنم اما وقتی از جام بلند میشم و شروع میکنم به مسخره بازی دراوردن همه رو خندون یه چیزی تو درونم میشکنه نمیدونم چیه فقط میدونم وقتی دارم میخندم یاد همه ی غصه هام میفتم یاد گریه هام یاد التماسام به خداااااااااااااااااااااا.................
همیشه یاد این جمله میوفتم ((آن کس که ميگريد يک درد دارد و آن کس که مي خندد هزار و يک درد )) برای من همیشه اینجوری بود تو اوج ناراحتی همه رو میخندونم اما از درون دارم برای خودم گریه میکنم ...................
همیشه وقتی به بودنش احتیاج داشتم نبود همیشه وقتی داشتم از دلتنگی خفه میشدم نبود همیشه چشم انتظارش بودم که کی میاد یه روز دیگه یه هفته دیگه یه ماه دیگه یه سال دیگه کییییییی...............
از خودم بدم میاد از خودم حالم بهم میخوره از خودم خسته شدم با حرفام با کارام همه رو ناراحت میکنم شدم
آینه ی دق برای خودم و دیگران ............
بعضی موقع از شدت بغض کبود میشم صدام میگیره اما گریه نمیکنم چون نمی دونم به دیگران دلیل این گریه ها رو چی بگم اما شبا انقدر با خدام حرف میزنم انقدر گریه میکنم که دیگه اشکام خشک میشه...........
دلم گرفته دلم میخواد برم از اینجا برم یه جای دور تنهای تنها باشم فقط من باشمو خدامممممم......
ای خدا چرا بهت التماس میکردم چیزی رو که مال من نبود بهم بدی آخه چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پشیمونم از همه چی از همه چی اما فایده ای نداره یعنی میشه چشمامو ببندم و برگردم به 31 شهریور 84 یعنی میشه برگردم و این 2 سال و از اول شروع کنم خدا جون اگر میشد چی میشد ای خدا به امید تو .....
نوشته شده توسط مینا در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت

اومدم تا براتون حرف بزنم تا براتون بگم از تمام بی رحمی های این دنیا از تمام خستگی هاش از تموم درداش که پایانی نداره .........
بعضی وقتا انقدر خسته میشم که نمیدونم کجام؟ کی هستم؟ فقط میدونم هر کی هستم خیلی بی کسم خیلی غریبم خیلی تنهام تنهای تنها منمو یه سایه که اونم بعضی موقع ها انقدر دلش از این غربت می گیره میذاره میره و اونم منو با تاریکی تنها میذاره.......
تا حالا به این واژه دقت کردین تنهایی خیلی ها در حسرت یه روز تنها بودن خیلی ها در آرزوی تنهای موندنن خیلی ها در انتظار از تنهایی در اومدنن اما ..........این واژه خیلی فراتر از این حرفاست
وقتی تنهایی وقتی خسته ای وقتی بی کسی وقتی غریبی..........وقتی وقتی وقتی
اون موقع است که خدا رو صدا میکنی بغض داره خفت میکنه صدات در نمیاد نمی تونی حرف بزنی حتی گفتن یه سلام هم اشکتو در میاره فقط منتظر یه فرصتی که شروع کنی به هق هق زدن .......
اون موقع خدا داره نگات میکنه و منتظر که صداش کنی از ته دل بگی ای خدا جون به دادم برس ......کمکم کن.......جوابمو بده.......نگام کن.....
وقتی داره نگات میکنه بهت یه لبخند میزنه اما تو اونو نمی بینه و فقط داری ناله میکنی داری زجه میزنی میگی
خدا جون می بینی چی شدم می بینی داغون شدم می بینی دارم آب میشم می بینی من براش میمیرم اما اون......
اره اونی که یه روز می پرستیدیش و خدات بود همه کست بود اگر اون بود دنیا برات همیشه بهار بود دیگه خدایی نبود
اما الان اون نیست اما خدا هست که باهاش حرف بزنی با اینکه جوابنو نمیده اما با یه لبخند داره نگات میکنه
میگه
عزیزم گریه کن آروم شو داد بزن صدام کن که صدات برای من لذت بخش با اینکه همش ناله اس اما همین که داری صدام میکنی برای من زیباست
اونی که جای منو برات گرفته بود الان رفته و من الان شدم خدات اما یه فرقی هست اینجا.....
اونی که رفته خدای لبخندات خدای حرفای قشنگت خدای شیطونی هات خدای آرزوهات بود اما من خدای گریه هاتم خدای ناله هاتم خدای ماتم هاتم هر وقت غریبی یاد من میکنی از من کمک می خوای اما وقتی شادی یاد خدایی که رفته میکنی اما من مثل اون دلتو نمیشکنم نگات میکنم به حرفات گوش میکنم و بهت لبخند میزنم و بهت قول میدم که همه چی درست میشه اما همش بستگی به یه چیز داره که صبرت چه قدر باشه .........
حالا من همونم که یه زمانی کسی رو می پرستیدم که حالا رفته و حالا دارم با خدام حرف میزنم لبخندشو
می بینم وقتی ازگریه به هق هق میوفتم وقتی از ته دل صداش میکنم آروم میشم چون بهم نمیگه اه چه خبرته انقدر گریه میکنی سرم درد گرفت نمیگه چرا انقدر صدام میکنی فقط و فقط بهم لبخند میزنه و میگه صبر داشته باش همه چی درست میشه ........
حالا من موندمو خدامو روزهای بی کسی و انتظار و غربت و تنهابی سنگینی بغضی که داره خفم میکنه اما شونه ای نیست که سرمو بزارم روش و خودمو خالی کنم .......
پس با خدام حرف میزنم که تنها کسمه همدم تنهایی هامه آشنا تو غربتمه با اون که فقط لبخند میزنه.
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت
شب مهمونی ابرا شب خالی از ستاره
شب انتظار بارون که بباره یا نباره
رونده از تموم دنیا مرد کوچه گرد پاییز
آخرین رهگذر شب با ترانه ای غم انگیز
حالا من مونده یه سایه ام که اونم عمری نداره
وقتی آخرین چراغ کوچه پلک رو هم میذاره
میریزه غم صداشو تو سکوت سرد کوچه
همه ی سرودش اینه بازیه زندگی پوچه
نه یه روز حتی یه ساعت سری بودیم توی سرها
کسی بودیم تو جماعت
خیلی ها نشون میدادن منو با حرف و اشاره
به همم میگفتن اینو عاشق هزار ستاره
حالا من مونده یه سایه ام که اونم عمری نداره
وقتی آخرین چراغ کوچه پلک رو هم میذاره
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت

سلام دوستان خیلی حالم خرابه خیلی داغونم بدجوری گیجم منگم نمیدونم چه بلای سرم اومده اما یه حرفی مثل پتک خورده تو سرم از دیشب تا حالا دارم گریه میکنم هر کاری میکنم آروم نمیشم دارم دیوونه میشم امروز از سردرد میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار یکی از دوستام جلومو گرفت فقط برام دعا کنید که خدا بهم بازم صبرو طاقت بده واقعاً له شدم داغون شیکستم ازم هیچی جز یه خاکستر نمونده دعام کنید بگید که خدا بازم با هام حرف بزنه ...............................ای خدا ای خدا جون کمکم کن .................کمک....
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناهه دل بی کسم بود
تنهام گذاشتو رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه ی عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه هم زبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هر جا که میرم جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرحم بذارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت

این روزا درد عاشقا فقط غمه ندیدنه مشکله این ستاره ها یه کم ستاره چیدنه این روزا کاره آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهونشون از هم خبرنداشتنه این روزا سهمه عاشقا حسرت و بی وفا ئیه جرمه تمامه عاشقا لذته آشنائیه این روزا عادته گلا برگ و بهونه کردنه کاره چشایه آدما دل و دیوونه کردنه این روزا دیگه آدما تو قلبه هم جا ندارن مردم دیگه تو دلاشون یه قطره دریا ندارن این روزاهمه قصه ها قصه ی دل سوزوندنه خلاصه ی حرفه همه پر زدن و نموندنه
چرا هر کسی میاد آخر می شه یه رفتنی ؟
چرا تمومه چشایه بی قرار دارن می بارن ؟
چرا باید دسته من از دستاش جدا بشه ؟
چرا جدایی باید آخره قصه ها بشه ؟
چقد سردی و آغاز بین همه آدماس چقد قحطیه رویاس بین همه آدما...
تویه دنیا ای که قلباهر کدوم یه جایی اسیرن کاش به فکره اونا باشیم که ازین زمونه سیرن اونا که تو عصره آهن تشنه ی یه جرئه یادن کاشکی دسته کم نگیریم این جور آدما زیادن نزاریم که تو چشاشون بشینه دونه ی اشکی اونا فانوسن و خاموش آره فانوسای مشکی جنسه دلایه آدما این روزا سخت و سنگیه فقط تویه نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه این روزا اشکای ما چاره ی بی قراریه تنها پناهه آدما عکسای یادگاریه
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت

با تو بودم و نبودم !!! چرا که هميشه از دور به تو نگريستم ... اما تو من بودي!!!!
با تو بال و پري يافتم به وسعت تمامي دشتها ... با تو در آبي ها غرق شدم و رويايي بهشت وار را ديدم... با تو لذتي را بردم که ديگر باري برايش نخواهد بود ...
سنگيني غم دوري ات فراغ بالي عطا کرد ، پرگشايم تا انتهاي شب، تا سحرگاه!!! فاصله ها به هيچ بدل شدند آن هنگام که از بالا نگريستم و من لبخند زدم چرا که خورشيد در حال طلوع بود...
خورشيد در حال طلوع بود و نسيم سحرگاه جاني تازه به کالبد فرسوده ام ، که فرتوت از سفري بي پايان بود، بخشيد!!! انوار طلايي خورشيد سياهي شب را مي شکافتند و من به همگان سلام گفتم ... به عاشقان خسته مژده شکفتن نيلوفر آبي دادم و دست به دستشان دادم براي فرو ريختن حلقه هميشگي عادتها !!!!
بشارتي بس عظيم در هر سحر است اما اين سحرگاه... از پس شب زنده داري هزارساله، نوايي بس آسماني را در بطن خويش دارد...
شوريدگي است، آشفته حالي است ... مي دانم !!! از اين سينه هوايت برون نخواهد شد، چرا که سرمستم از ياد تو !!! چرا که پايان اين انتظار، دشنه اي است آغشته به خونم تا با حياتي ديگر دوباره عاشق شوم !!! که هر مرگ حياتي بس عظيم تر است !!!!
نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت

Every night in my dreams
I see you
I feel you
That is how I know
You go on
Far across the distance
And spaces between us
You have come to show
You go on
Near
Far
Wherever you are
I believe that
The heart does go on
Once more
You open the door
And you're here in my heart
And my heart will
Go on and on
Love can touch Just one time
And last for a life time
And never let go
Till we're gone
Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always
Go on
Near
Far
Wherever you are
I believe that
The heart does go on
Once more
You open the door
And you're here in my heart
And my heart will
Go on and on
You're here
There's nothing I fear
And I know that
My heart will go on
We'll stay
Forever this way
You are safe in my heart
And my heart will
Go on and on
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
هر شب در رویایم
تو را می بینم
تو را حس میکنم
من اینگونه تو را می شناسم
و همینطور
از ورای فاصله ای طولانی
و فضایی که بین ما وجود دارد
تو آمده ای که خود را
به من نشان دهی و همینطور
نزدیک
دور
هر کجا که هستی
من اعتقاد دارم
که قلبم به تپش ادامه میدهد
یکبار دیگر
در را باز می کنی
و وارد قلبم میشوی
و قلبم به تپش
ادامه میدهد
عشق را فقط یکبار که به آن دست یابی
تا آخر عمر با تو خواهد بود
و هرگز عشقت را از دست نده
تا زمانیکه زنده ایم
عشق زمانی بود که من عاشق تو شدم
در یک زمان حقیقی تو را در آغوش گرفتم
و زندگی ما کماکان
ادامه خواهد یافت
نزدیک
دور
هر کجا که هستی
من اعتقاد دارم
که قلبم به تپش ادامه میدهد
یکبار دیگر
در را باز می کنی
و وارد قلبم میشوی
و قلبم به تپش
ادامه میدهد
چون تو اینجایی
از هیچ چیز نمی هراسم
و میدانم که
قلبم به تپش ادامه خواهد داد
ما همیشه
به همین شکل باقی خواهیم ماند
تو در قلب من به سلامت میمانی
و قلب من
به تپش ادامه خواهد داد
نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت

رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي
به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي
مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم
تو خود از هرکسي بهتر از احساس من اگاهي
نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را
گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي
غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود
ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي
دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم
تو هم سر مي زدي ان روزها از کوچه ها گاهي
برو هر جا که مي خواهي برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي
از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد
نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي
نوشته شده توسط مینا در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت
یه روز سرد خزون تنگه غروب
خسته از آدمای شهر شلوغ
خسته از نگاه پر درد زمون
از حضور بی نشون حسمون
تو کوچه باغ شب دل واپسی
بی ستاره موندم تو این بی کسی
دوباره پیش روم هستی
اگر چه این یه تصوبره
اگر چه بی صدا رفتی
صدات برام نمیمیره
من میخوام که توی رویام بمونم
تا برات از آرزوهام بخونم
اما باز سکوت تلخ این خونه
کوچ بی صداتو یادم میاره
فصل بی دووم خوشبختی من
تا همیشه منو تنهام میذاره
نوشته شده توسط مینا در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه گردای رو آینه فقط غم زندگیه این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم
گفتم اگر ببینمت دل کندنم سخت برام
اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درد برام
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی میمیرم
نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار
نامه رو خط خطی نکن دو جمله رم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام نامه می زارمو می رم
نه قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم
سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت

تو چشات سادگی رو به یاد آدم میارن
رو کویر خشک من بارون نم نم می بارن
یاد تو به لحظه هام رنگ حقیقت می زنه
اما بی تو زندگی زندون تاریک من
واسۀ بودن تو بودن من خیلی کم
واسه زخم آینه عکس تو مثل مرحم
از صمیمیت تو تا بی کسی های تنم
من مثل دیوونه ها هی با خودم حرف می زنم
تو مثل یه سایه بون زیر بارون و تگرگ
پر ایثار تنت مثال شبنم واسه برگ
پلک شب اگر چه بست با این همه ابر سیاه
تو خودت یه فرستی برای دزدیدن ماه
تو که خزون نداری تو سبزی بهاری
تو با چشات غروبو به یاد من می یاری
بزرگی مثل بودن عزیزی مثل خواستن
چه عشقی داره از تو دوباره دل ربودن
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت